حسن مرسلوند
435
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
داشت ، خواب و قرار نداشت . حقيقتا شب ممكن بود خوابش نبرد براى اينكه ضبط فلان لغت مواجه با فلان مشكل شده است . در ادب عربى يكى از اساتيد نمرهء اول دنيا بود . كم كسى به شعر و ادب عرب و علوم اسلامى به پايهء او وارد بود . اطلاعات عميق عجيبى در ادب ايران داشت . تمام اساتيد و شعراى درجهء اول و دوم و سوم و چهارم زبان فارسى را اعم از شاعر يا نثرنويس به نهايت احاطه مىشناخت و تتبّع فراوان كرده بود . اطلاعات او فقط به منظور حقيقت و علم دوستى بود . طالب علم به تمام معنى كلمه بود . به حدى اين مرد خاضع و فروتن و ساده و بىپيرايه بود كه حدى بر آن متصور نيست . « نمىدانم » ، از چيزهائى است كه از لب كم كسى به اندازهء او شنيده شده است . « گمان مىكنم » ، « شايد » ، « احتمال مىدهم » ، « به احتمال قوى » ، « به ظنّ قوى » ، « به اقرب احتمال » ، « به احتمال قريب به يقين » ، و امثال آن عباراتى بود كه دائما از او شنيده مىشد و مواردى هم بود كه مىگفت « بهطور قطع و مسلّم » ، « بهطور حتم » ، « يقينا » ، « به عين اليقين » ، « بدون شك » ، و امثال آن در صحبت كردن مانند علماى رياضى بود ؛ هر لغتى را به جاى خود براى معناى مقصود به كار مىبرد و ذرّهاى مماشاة و مسامحه نداشت ؛ هم در نوشتن و هم در تقرير شفاهى . حرف غلط را نمىپذيرفت از هركه بود ، و ردّ مىكرد و دليل مىطلبيد . قزوينى قبل از هر چيزى در زندگى بسيار بسيار جدى بود . اهل هزل نبود . به نظر من كم كسى به اندازهء او در مسائل مهم بشرى فكر كرده و كوشيده بود به نتايج مثبت برسد و صحيح و سقيم را از هم تفكيك كرده باشد و خط مشى شخصى اتخاذ كرده باشد . خواه در مسائل علمى و خواه در مسائل اخلاقى بسيار مستقلّ الفكر بود . مسائل مهم زندگى بشر از قبيل مبدأ و معاد ، بقا و فنا ، صواب و خطا و نيز در مسائل اخلاقى بسيار مسلّط بر نفس بود و بر طبع و نفس سركش دهنه زده بود . تصور مىكنم رياضت فراوان كشيده بود و مجاهدات بيشمار به عمل آورده بود تا مسلط بر خود شود و چنين بود . ذرّهاى اخلاق پست بشرى از قبيل حسد و هوا و هوس و كذب و دروغ و نفعپرستى در او نبود . در همه چيز روشن بود و براى هر مسئلهء جزئى يك سلسله چرا و چگونه داشت . در مسائل عملى و روحانى و اخلاقى براى سايرين مسامحه داشت و در اين مسائل ابدا عقايد خود را تحميل نمىكرد و هيچ حرف آن را نمىزد . به بهطورىكه گفته شد بسيار جدّى بود حتى در شوخى و لطيفهگوئى و ظرافت يك جنبهء جدى در آن مستتر بود و الّا برايش بىمزه بود . همينكه قصهء طرف يا قصهء خودش اساس منطقى و وجه تناسبى داشت و برمىخورد ، مىخنديد و از ته قلب قاهقاه مىخنديد ؛ كم كسى به قشنگى و حرارت او مىخنديد . ديگر از خصوصيات اخلاقى او اين بود كه همينكه كسى را كج فكر و كج سليقه و احمق مىيافت ديگر او را نمىپذيرفت و طفره مىرفت و همنشينى با او را اتلاف عمر و وقت مىشمرد . هيچكس به اندازهء او براى وقت قيمت قائل نبود . ده ساعت وقت خود را به يك نفر طالب علم با استعداد با ذوق ، با لذت روحى تام و تمام مىداد ولى دو دقيقه با يك نفر احمق خودنما مماشاة نمىكرد . بسيار خوشصحبت و با ذوق و